صفحه یادبود شهید رحمان اصانلو

در صورتی که عکس، فیلم یا هرگونه محتوای دیگری در رابطه با شهید رحمان اصانلو در اختیار دارید، با استفاده از فرم زیر برای ما ارسال کنید تا در این صفحه قرار گیرد.

نام :رحمان
نام خانوادگی : اصانلو
نام پدر : نعمت اله
شهید
مزار این شهید در قطعه 28 ردیف 61 شماره 1 بهشت زهرا قرار دارد.
اَلسَّلامُ عَلي رَسوُلِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلي نَبِي اللّهِ اَلسَّلامُ عَلي مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ؛ اَلسَّلامُ عَلي اَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرين اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ اَيُّهَا الشُّهَدآءُ الْمُؤْمِنُونَ؛ اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَهْلَ بَيْتِ الاْيمانِ وَ التَّوْحيدِ اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَنْصارَ دينِ اللّهِ وَ اَنْصارَ رَسُولِهِ عَلَيْهِ وَ الِهِ السَّلامُ سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَي الدّارِ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ اخْتارَكُمْ لِدينِهِ وَ اصْطَفاكُمْ لِرَسُولِهِ؛ وَاَشْهَدُ اَنَّكُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ ذَبَبْتُمْ عَنْ دينِ اللّهِ وَ عَنْ نَبِيِّهِ؛ وَ جُدْتُمْ بِاَنْفُسِكُمْ دُونَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّكُم قُتِلْتُمْ عَلي مِنْهاجِ رَسُولِ اللّهِ؛ فَجَزاكُمُ اللّهُ عَنْ نَبِيِّهِ وَعَنِ الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ اَفْضَلَ الْجَزآءِ وَ عَرَّفَنا وُجُوهَكُمْ في مَحَلِّ رِضْوانِهِ وَ مَوْضِعِ اِكْرامِهِ مَعَ النَّبِيّينَ وَ الصِّدّيقينَ وَ الشُّهَدآءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ اُولَّئِكَ رَفيقاً اَشْهَدُ اَنَّكُمْ حِزْبُ اللّهِ وَاَنَّ مَنْ حارَبَكُمْ فَقَدْ حارَبَ اللّهَ وَ اَنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبينَ الْفائِزينَ الَّذينَ هُمْ اَحْيآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَعَلي مَنْ قَتَلَكُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلاَّئِكَةِ و َالنّاسِ اَجْمَعينَ اَتَيْتُكُمْ يا اَهْلَ التَّوْحيدِ زائِراً وَبِحَقِّكُمْ عارِفاً وِبِزِيارَتِكُمْ اِلَي اللّهِ مُتَقَرِّباً وَ بِما سَبَقَ مِنْ شَريفِ الاْعْمالِ وَ مَرْضِي الاْفْعالِ عالِماً فَعَلَيْكُمْ سَلامُ اللّهِ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكاتُهُ وَ عَلي مَنْ قَتَلَكُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ غَضَبُهُ وَ سَخَطُهُ اَللّهُمَّ انْفَعْني بِزِيارَتِهِمْ وَ ثَبِّتْني عَلي قَصْدِهِمْ وَ تَوَفَّني عَلي ما تَوَفَّيْتَهُمْ عَلَيْهِ وَ اجْمَعْ بَيْني وَ بَيْنَهُم في مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِكَ اَشْهَدُ اَنَّكُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ بِكُمْ لاحِقُونَ

سلام بر رسول خدا سلام بر پیامبر خدا سلام بر محمد بن عبداللّه سلام بر خاندان پاکش سلام بر شما ای شهیدان با ایمان سلام بر شما ای خاندان ایمان و توحید سلام بر شما ای یاران دین خدا و یاران رسول خدا - که بر او و آلش سلام باد - سلام بر شما بدان شکیبائی که کردید پس چه خوب است خانه سرانجام شما گواهی دهم که براستی خداوند شما را برای دین خود انتخاب فرمود و برگزیدتان برای رسول خود و گواهی دهم که شما در راه خدا جهاد کردید آن طور که باید و دفاع کردید از دین خدا و از پیغمبر خدا و جانبازی کردید در رکاب رسول خدا و گواهی دهم که شما بر همان راه رسول خدا کشته شدید پس خدای تان پاداش دهد از جانب پیامبرش و از دین اسلام و مسلمانان بهترین پاداش و بشناساند به ما صورت های شما را در جایگاه رضوان خود و موضع اکرامش همراه با پیمبران و راستگویان و شهیدان و صالحان و چه نیکو رفیقانی هستند آن ها گواهی دهم که شمائید حزب خدا و هر که با شما بجنگد مسلماً با خدا جنگ کرده و براستی شما از مقربان و رستگارانید که در پیشگاه پروردگارشان زنده اند و روزی می خورند پس لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آن که شما را کُشت آمده ام به نزد شما برای زیارت ای اهل توحید و به حق شما عارفم و بوسیله زیارت شما بسوی خدا تقرب جویم و بدان چه گذشته از اعمال شریف و کارهای پسندیده دانایم پس بر شما باد سلام خدا و رحمت و برکاتش و لعنت خدا و خشم غضبش بر آن کس که شما را کُشت خدایا سود ده مرا به زیارت شان و بر آن نیتی که آن ها داشتند مرا هم ثابت بدار و بمیرانم بر آن چه ایشان را بر آن میراندی و گرد آور میان من و ایشان در جایگاه خانه رحمتت گواهی دهم که شما بر ما سبقت گرفتید.
بهشت زهرا , قطعه 28, ردیف 61, شماره 1
در حال بارگیری نقشه...
لطفاً خاطرات و دلنوشته های خود را برای درج در این صفحه در کادر زیر بنویسید

دلنوشته های قبلی:
همسر خواهر زاده شهید
هر بار مادر جون رو دیدم اگر حرفی از رحمان پیشامد کرد بالا فاصله چشمهایش اشکبار شد بخاطر دارم همیشه از روزی که رحمان جانش از او برای رفتن اجازه گرفت با غمی عظیم اما توام با آرامش برایم روایت میکند،مثل همیشه گرم و صمیمی شروع به حرف زدن میکند چشمهای نورانی اش هنوز از یاد خاطره های فرزندش میدرخشند و بلور اشکها یادآور بار سنگینی است که مادر جان بدوش میکشد.خطاب بمن:نسترن جان رحمان خیلی خجالتی بود حتی وقتی در خانه خودمان تنها بودیم انگار موذب باشد هرگز موقع حرف زدن و غذا خوردن سرش را بالا نمی آوردهرچه دلیل این خجالتی بودنش را جویا میشدم انکار میکرد در حالی که سرخی صورتش بیش از پیش راز این حالت را در او آشکار مینمود.مادر جون آهی عمیق میکشد و ادامه میدهد، بخاطر دارم هر چه اصرار بر رفتن داشت دلم راضی نمیشد،آخر پدرش چند وقتی بود که شهید شده بود و من یادآور میشدم که رحمان جان پدرت رفته و من با اینهمه بچه های کوچک تنها هستم تو دیگر جایی نرو بمان و کمک حال مادرت باش،رحمان جانم گوش میداد،خجالتی تر آن بود که روی حرفم حرفی بزند،اما در دلم می فهمیدم احساس میکردم که از خدا میخواهد تا رضایت من جلب شود،حس میکردم که دعا میکند برای رفتن می دیدم که دلم آرام تر از قبل شده یک روز از من خواست تا به مدرسه شان بروم،من که دلم میخواست مقاومت کنم زود برآشفته شدم که رحمان جانم اگر برای رضایت دادن است من رضایت ندارم به جبهه بروی ... مثل همیشه سرش را پایین انداخت،و گفت مادر شما لازم نیس کاری کنی فقط به مدرسه بیا،جوری جلوه داد که انگارموضوع رضایت نامه جبهه نیس ،بالاخره با هم راه افتادیم تا چشم بهم زدم خود را در راهرو منتهی به دفتر مدرسه دیدم،رحمان از من خواست تا همان جا بمانم لحظاتی به دفتر مدرسه رفت و وقتی برمیگشت یکی از مسولین مدرسه همراهش بود، بمن نزدیک شدند بعد از سلام و احوالپرسی ایشان نگاه عمیقی بمن کرد و در حالی که از آمدن من تشکر میکرد،از من خواست تا بمنزل برگردم،من که نه دلیل مراجعتم را متوجه شده بودم و نه دلیل بازگشتم را،متحیر به رحمان نگاه پرسش گرانه ای کردم و رحمان جانم انگار که بخواد من را از این سردر گمی نجات بدهدمصرانه خواست تا زودتر مدرسه را ترک کنیم،بعد ها فهمیدم که روئیت من در مدرسه به منزله اجازه و رضایتم بوده ...

جستجو در صفحات درگذشتگان