زندگینامه شادروان سرهنگ مهدی مرجان
«بعضی انسانها زندگی نمیکنند تا تنها سالهایی را پشت سر بگذارند؛ زندگی میکنند تا پس از رفتن، ردپای شرافت، مهربانی و بزرگیشان در دل دیگران باقی بماند. شادروان سرهنگ مهدی مرجان از همان انسانها بود.»
شادروان سرهنگ مهدی مرجان در نخستین روز مهرماه سال ۱۳۴۲ در شهرستان شیروان چشم به جهان گشود. پدرش، مرحوم علی مرجان، از بزرگان بخش زیدر بود. با وجود جایگاه و احترام خانواده، زندگی از نظر مالی آسان نبود و او از همان کودکی با معنای واقعی سختی، قناعت و تلاش آشنا شد.
سالهای نخست تحصیل را در روستای رباط سپری کرد. برای ادامه تحصیل ناچار بود دور از خانواده زندگی کند و تنها آخر هفتهها به خانه بازگردد. دوری از پدر و مادر در آن سن کم، مسئولیتپذیری را زودتر از همسالانش به او آموخت و شخصیتش را ساخت.
او بعدها بارها میگفت از زمانی که خود را شناخته، تلاش کرده است تکیهگاه خانواده باشد. هنوز نوجوان بود که بخش بزرگی از مسئولیتهای زندگی را بر دوش گرفت. برای آسایش خانواده از خواستههای شخصی خود گذشت و سالهای زیادی از عمرش را صرف حمایت و کمک به آنان کرد، بیآنکه چشمداشتی داشته باشد. او محبت را وظیفه میدانست، نه معامله. شاید در پایان زندگی، همه نتوانستند آنگونه که شایسته بود پاسخ این همه فداکاری را بدهند، اما او هیچگاه از بخشیدن و یاری رساندن دست نکشید.
پس از پایان دوران ابتدایی و راهنمایی، برای ادامه تحصیل به شیروان رفت. و در حیاطی کوچک و استیجاری، همراه با خانوادهایی دیگر زندگی میکردند. روزگار آسان نبود. شبهایی بود که زیر نور چراغهای کوچه درس میخواند، زیرا در خانه امکان مناسبی برای مطالعه وجود نداشت. روزهایی را تنها با یک وعده غذا سپری میکرد تا بتواند درسش را ادامه دهد و آیندهای بهتر برای خود و خانوادهاش بسازد.
سرانجام در سال ۱۳۶۳ موفق به دریافت دیپلم شد. در همان سالها، سرنوشت زیباترین هدیه زندگی را برایش رقم زد؛ آشنایی با بانویی که بعدها همسر و همراه همیشگیاش شد.گلی خانم اسکندریان، همراهی که در تمام سالهای سختی، تلاش، موفقیت و بیماری، شانهبهشانه او ایستاد.
پس از پایان تحصیلات متوسطه، مدتی در سازمان زمین شهری مشغول به کار شد. در کنار کار، تحصیلات خود را ادامه داد و با پشتکار، مدرک کارشناسی خود را نیز دریافت کرد. تلاش برای پیشرفت هیچگاه در زندگی او متوقف نشد.
در سال ۱۳۶۶ زندگی مشترک خود را آغاز کرد و یک سال بعد، در ۱۳۶۷، با تولد نخستین فرزندش رامین، فصل تازهای از زندگی او آغاز شد. پدر بودن برای او تنها یک نسبت خانوادگی نبود؛ مسئولیتی عاشقانه بود که با تمام وجود آن را پذیرفت. در سال ۱۳۷۵ نیز با تولد دومین فرزندش، امیر، خانوادهاش کاملتر شد؛ خانوادهای که بزرگترین سرمایه و مهمترین دلخوشی زندگی او بود.
پس از ورود به نیروی انتظامی، نزدیک به بیستوهفت سال با صداقت، انضباط و تعهد خدمت کرد. از نخستین روزهای راهاندازی کلانتری ۱۴۱ شهرک راهآهن در کنار همکارانش حضور داشت و به عنوان رئیس دایره اطلاعات این کلانتری، نقشی مؤثر در شکلگیری آن ایفا کرد. سپس در کلانتریهای مختلف غرب تهران، از جمله ستارخان، باغفیض و پونک، مسئولیتهای گوناگونی بر عهده گرفت و سرانجام به سمت رئیس کلانتری رسید.
برای او، خدمت تنها یک شغل نبود؛ تعهدی بود به مردم، به عدالت و به وجدان. همکارانش او را مدیری منظم، قاطع، مسئولیتپذیر و در عین حال خوشاخلاق میشناختند. بسیاری از کسانی که با او همکار بودند، هنوز از انصاف، ادب و رفتار محترمانهاش یاد میکنند.
با وجود مسئولیتهای سنگین، خانواده همیشه در اولویت زندگی او قرار داشت. خانهاش گرم بود، سفرهاش همیشه برای مهمان پهن بود و دلش برای کمک به دیگران بیانتها. اگر میتوانست گرهی از کار کسی باز کند، لحظهای درنگ نمیکرد. بخش بزرگی از درآمد و توان خود را صرف یاری رساندن به خانواده و اطرافیانش کرد، زیرا باور داشت خوشبختی زمانی معنا پیدا میکند که دیگران نیز در آرامش باشند.
او مردی خوشپوش، آراسته و خوشسلیقه بود. به ورزش و بهویژه کوهنوردی علاقه فراوان داشت و طبیعت برایش آرامشبخشترین پناهگاه بود. در کنار آن، عاشق مطالعه تاریخ ایران بود. ساعتهای بسیاری را صرف خواندن کتابهای تاریخی میکرد و آثار مربوط به نادرشاه افشار را بارها مطالعه کرده بود. باور داشت شناخت گذشته، چراغ راه آینده است.
در سال ۱۳۹۹، پس از سالها خدمت صادقانه، بازنشسته شد؛ اما روحیه فعال و پرانرژی او هرگز بازنشسته نشد.
سال ۱۴۰۰ با تولد نوهاش آریو، یکی از شیرینترین روزهای زندگیاش رقم خورد. عشق او به آریو وصفناشدنی بود و همیشه با لبخند میگفت:
«اگر خدا باباعلی را از من گرفت، عوضش آریو را به من داد.»
آریو برای او تنها یک نوه نبود؛ امیدی تازه برای ادامه زندگی بود. افسوس که بیماری فرصت نداد آنگونه که دلش میخواست، سالهای بیشتری دست در دست آریو قدم بزند و بزرگ شدنش را از نزدیک ببیند.
سالهای پایانی عمرش با ابتلا به تومور مغزی گلیوبلاستوما (GBM) همراه شد؛ بیماریای بسیار تهاجمی که معمولاً فرصت زیادی برای ادامه زندگی باقی نمیگذارد. او دو بار تحت عمل جراحی قرار گرفت و دورههای دشوار شیمیدرمانی و پرتودرمانی را پشت سر گذاشت. پس از نخستین عمل، با ارادهای مثالزدنی دوباره روی پا ایستاد، به زندگی بازگشت و حتی کوهنوردی را از سر گرفت. اما بیماری بار دیگر بازگشت و ناچار شد دومین عمل جراحی را نیز تحمل کند.
با وجود تمام دردها و دشواریها، هرگز امید خود را از دست نداد. هفت سال با بیماری جنگید؛ مقاومتی که حتی پزشکان معالج نیز آن را کمنظیر میدانستند و بارها از اراده و توان جسمی و روحی او شگفتزده شدند. او تا آخرین روزهای زندگی، امید را زندگی کرد و به اطرافیانش آموخت که انسان تا آخرین نفس میتواند برای زندگی بجنگد.
سرانجام، در ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، در سن ۶۳ سالگی، دیده از جهان فروبست و آرام گرفت.
اما مهدی مرجان تنها یک افسر، یک مدیر یا یک پدر نبود. او مردی خودساخته بود که از دل محرومیت برخاست، با تلاش به جایگاه شایسته رسید، با مهربانی در دل مردم جا گرفت، با عشق زندگی کرد و با عزت از این دنیا رفت.
نام نیک، میراث جاودان اوست و یادش تا همیشه در دل آنان که دوستش داشتند، زنده خواهد ماند.