بسم رب الشهدا و الصدیقین
من "محمد حسن آزادی" در نعمت 18 ساله ای که خداوندروزی ام کرد ؛
این گونه زندگی کردم.
در روز 16 آبان ماه سال 1386 در بیمارستان سپیر تهران به دنیا آمدم . در محله ی جنوب شهر منطقه 12 در خانواده ای با ایمانزندگی خود را آغاز کردم.
در سنین آغاز کودکی برای آشنایی بیشتر با زندگی امامان و کسب مهارت ، به مهد کودک وارد شدم. با همراهی مادرم در کلاس هایی مانند ورزش ، شعر ، قصه های قرآنی و ... شرکت می کردم تا از لحاظ علمی ، مذهبی و هنری رشد کنم.
در همان حال و هوای کودکی با لالایی های شبانه ی مادر که رنگ و بوی زندگی و امید داشت و نان حلال پدر بزرگ می شدم.
کم کم دوران کودکی را پشت سر گذاشتم و با ورود به دنیای نوجوانی و مقطع راهنمایی به دلیل علاقه به فعالیت های فرهنگی ،مذهبی و اجتماعی وارد بسیج دانش آموزی شدم. در آن جا با زندگی شهدا ، فعالیت های مشارکتی ، حضور در فعالیت های سازندگی بیشتر آشنا شدم..
از همان زمان دوست داشتم در خصوص خلقت و آفرینش بیشتر بدانم و فهمیدم با تفکر در طبیعت می توانم قدری از این عظمت را کشف کنم ؛ برای همین یک دوربین خریدم و راهی طبیعت شدم و تصاویر جالبی را شکار می کردم . در حین عکاسی با کلیسایی مواجه شدم؛ شروع به عکاسی کردم و پس از بازگشت به مدرسه پیش معلمم رفتم. از ایشان خواستم در خصوص ادیان مختلف بیشتر برایم بگویند. ساعت ها در خصوص این موضوع صحبت کردیم. علاقه داشتم با ادیان مختلف آشنا شوم ؛ به همین دلیل مطالعه را آغاز کردم و در پایان یافتم به راستی دین اسلام کامل ترین و زیباترین دین است. به مدرسه می رفتم و با اینکه حسابی مشغول درس و فعالیت های بسیج بودم ؛ به عکاسی و آموزش هنر مشغول شدم و از خواندن کتاب های غیر درسی نیز غافل نبودم .گر چه پدرم شغل آزاد داشتند و برای مسایل مالی اصلا مشکلی نداشتم ؛ اما تابستان ها کار می کردم تا به کسی متکی نباشم و روی پای خودم بایستم.
از آنجا که از نوزادی هر ساله طنین "یا حسین ، یا حسین"هیاتخانه ی مان برقرار بود علاقه داشتم همراه با دوستانم یک هیات داشته باشیم به همین دلیل تلاش برای تاسیس هیات را آغاز کردیم.
در اواسط برگزاری هیات کم کم برای برپایی و اجاره ی مکان دچار مشکل شدیم. بعضی مکان ها هزینه های بالایی داشتند وبرای چند نوجوان فراهم کردن آن مبلغ دشوار بود؛ اما با نگاه حضرت زهرا س هر طور بود هیات را برگزار می کردیم.
برکت نام امام حسین ع عطر و رنگ خاصی به زندگی ام داده بود. در سن 14 تا 17 سالگی اربعین ها با یک کوله پشتی ساده راهی مسیر پر نور کربلا می شدم و در موکب ها به زایران خدمت می کردم.
ایام محرم در تیاتر های خیابانی که مخاطبان زیادی داشت و صحنه های عاشورا را نشان می داد بازی می کردم. نقش های تاریخی و مذهبی را دوست داشتم . و وقتی در میان جمعیت حضور پر مهر خانواده ام را می دیدم شوق و اشتیاقم بیشتر می شد.
به موتور سواری علاقه داشتم و تمام کارهای پدر و مادرم را با رخش ام انجام می دادم. روزی موقع خروج از یکی از خیابان های تهران دچار حادثه ی تصادف شدم و بینی ام آسیب دید. در روزهایی که برای درمان به بیمارستان می رفتم دشمن به خاک ایران حمله کرد. با اینکه آسیب دیده بودم به پایگاه می رفتم و در کنار مدافعان وطنبودم. جنگ 12 روز طول کشید و این رژیم منفور فهمید که نمی تواند وارد خاک ایران شود. روز ها می گذشت و من مشغول فعالیت های مدرسه و ... بودم.
اسفند ماه سال 1404 کشور عزیزمان ایران برای چندمین بار مورد هجوم دشمن قرار گرفت و مردم در کنار یکدیگر برای مقابله در برابر جنگ تحمیلی ایستادند. من هم برای انجام وظیفه و در جایگاه سرباز وطن به پایگاه رفتم و مشغول دفاع شدم. تا اینکه در روز دومخبری غم انگیز دلم را به درد آورد؛ رهبر کبیر انقلاب آیت الله خامنه ای به شهادت رسیدند....
صبح آن روز امتحان داشتم ؛ اما آن روز در مقابل امتحان مهم تری قرار گرفته بودم ، آن هم دفاع از کشورم بود.
از طرف بعضی ها مورد نقد قرار گرفتم. پسر جان! سرت را به باد می دهی به فکر خودت باش ....
در ذهنم جملاتی تکرار می شدند. رفتن از تهران : هرگز- فرار: هرگز
چند ساعتی بی خبر از خانه و خانواده بودم . پیام های متعددی ازپدر و مادرم که نگران بودند ارسال می شد. سعی کردم با ارسال پیام به آن ها آرامش بدهم تا بی قرار و نگران من نباشند.
روز بعد دقایقی برای استراحت به خانه برگشتم و مادرم مثل همیشه به استقبالم آمد.با شنیدن اخبار دوباره به راه افتادم . در حین آماده شدن برای رفتن به تیپ با نگرانی مادرم مواجه شدم .تصمیم گرفتم به امر مادر فقط موتورم که در پایگاه مانده بود را بیاورم و شب به خانه برگردم ولی با دیدن حملات دشمن دلم برای کشور و مردم کشورم تپید و به دفاع و ماندن برای وطن ادامه دادم.
روزه بودم و هنوز زمان افطار نشده بود . دشمن در فضایی مه آلود حمله می کرد و ما با انگیزه ای فراوان دفاع می کردیم. صدای زنگ گوشی ، من را به خود آورد.
مادرم بودند...
الو حسن! برای افطار حلیم داریم بیا خونه .....
پدرم گوشی را گرفت مادرت نگران است بیا ...
قلب و جانم برای پدر و مادرم تنگ بود اما با مسیولیتی که داشتم چه می کردم؟
در حال صحبت با پدرم بودم که می گفت : مراقب خودت باش و برای افطار به خانه بیا .تصمیم گرفتم دقایقی کوتاه به خانه بروم و بعد از رضایت پدر و مادر و دیدن آن ها به تیپ برگردم.
ناگهان!
یا ابالفضل !
زدند!
بدنم داغ شد!!!
روایت دوستان- در آمبولانس
حسن دچار مجروحیت فراوان شده بود و درد زیادی را تحمل می کرد؛ ولی در کمال تعجب فقط ذکر می گفت و از ایمه کمک می خواست . حسن افطار خود را باز نکرده بود و در آمبولانس فقطمقداری آب خواست و بدون هیچ اعتراض و بی تابی سکوت کرد.
روایت پدر و مادر
پس از تماس تلفنی و خبر مجروحیت عزیز جانمان سراسیمه به سمت بیمارستان حرکت کردیم. پسر عزیزمان ، با آرامش گفت : اصلا برای من ناراحت نباشید. من از راهی که رفتم پشیمان نیستم. من برای دفاع از وطن و هم وطنانم رفتم. با لحنی که درد و جراحت در آن معلوم بود ، با لبخند دستانمان را گرفت و ادامه داد، ولی مثل اینکه با مجروح شدنم باعث زحمت شما شدم.
در کنار تختش ؛ انگار در کنار دریایی عمیق بودیم انگار عزیز دل مان در اوایل جوانی مرد شده بود . حسن از اینکه توفیق پیدا نکرده بود تا با دوستان شهیدش همسفر شود خیلی ناراحت بود. یک هفته در بیمارستان و تحت عمل جراحی ودرمان بود که ناگهان زندگی چهره ی دیگری را به ما نشان داد. چشمانی که تا لحظه ی پیش لبریز از شور و اشتیاق بود به کما رفتند.
ما با تمام امید هر روز و هر بار زیر سنگینی بمباران راهی بیمارستان می شدیم تمام جهان و زندگی ما پشت آن پنجره ی شیشه ای بود ....
قصد کردم برای شفای حسن به امام رضا ع پناه ببرم ، می دانستم دلم را آرام می کنند. با تن خسته و مجروح عزیز دلم مواجه بودم اما امیدم به خدا هرگز قطع نشد. هر کسی به دیدارش می آمد از خاطرات شیرینی که با اوداشت ، حسن خلق و لبخند همیشگی اش می گفت.
10
20
30
34 روز در انتظار بازگشت او ماندیم ... اما روز سه شنبه 18 فروردین دیگر آن پنجره ی شیشه ای ملاقات کننده ای نداشت وحسن همچون پرنده ای سبک بال دعوت حق را لبیک گفت و به فیض شهادت رسید.
روایت دختر خاله – دقایقی قبل از شهادت
در همان سحرگاه قبل از شهادت در خواب محمد حسن را دیدم که با قامتی استوار ، عزمی راسخ و لبخندی زیبا ایستاده است.
از او خواستم دوباره در کنار ما باشد. با آرامشی که از آسمان می آمدگفت: آبجی ، من دارم می روم فقط آمدم کهخداحافظی کنم .
او خواست برایش زیارت عاشورا بخوانیم.
گویی می خواست با سلام بر سالار شهیدان او را راهی سفری زیبا و مهمان مولا و اربابمان امام حسین ع کنیم.
السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین
به نام پروردگار هستی بخش
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته به یادش هستم و به آرامش می رسم.
سلام بر حسین سالار شهیدان الگوی سربازان مبارز ، در راه پیروزی حق بر باطل پدر ، مادر و برادران عزیزم درود و رحمت خدا بر شما که همواره در کنار من بودید و من را راهنمایی کردید. می دانم بعد از من دلتنگ هستید اما از شما می خواهم با الگو برداری از صبر حضرت زینب س به خداوند توکل
کنید و در مقابل ظلم و ظالم سر خم نکنید.
از پدر و مادر عزیزم، که در راه شناخت سیدالشهدا راهنمایم بودند و در راه خدمت به وطن مانع من نشدند سپاسگزارم.
مادر و پدر عزیز تر از جانم! می دانید که خیلی دوستتان دارم. اما نمی توانم در مقابل ظالمان سکوت کنم و بی اعتنا باشم و بر خود لازم می دانم در راهی که شما نشانم دادید برای دفاع از میهن کاری کنم و اگر بارها مورد جراحت قرار بگیرم همین مسیر را انتخاب خواهم کرد. گر چه می دانم این جراحت ها برای شما زحمت های فراوانی دارد.
شهادت ، سعادتی می خواهد که لیاقت آن را در وجود ناقابل خود ندیده ام ولی اگر این فیض شامل حال من شود یقیناً حاصل دعا ی شما و لطف خداوند است.
ای دوستان نوجوان و جوانم! از شما می خواهم از انسان هایی که ایمان و یاد خداوند را در دل هایتان تضعیف می کنند دوری کنید و تنها به خدا امید و توکل داشته باشید.
دوستان عزیزم! خود را در زندگی زودگذر و فانی دنیا غرق نکنید اما برای آینده و زندگی خود برنامه ریزی داشته باشید تا با تلاش به خواسته هایتان برسید.
به پدر و مادر خود عشق بورزید و برای آنها فرزندان صالحی باشید.
خداوند تا سن 8 1سالگی به بنده ی حقیر خود لطف های فراوانی داشته که امیدوارم با فیض شهادت من را به پیشگاه خود بخواند.
به قول شهید عزیزمان حاج قاسم سلیمانی ما ملت امام حسین هستیم. از شما می خواهم پای انقلاب و اسلام بمانید تا پرچم را به دست قایم آل محمد حضرت مهدی عج بدهید.
من را مورد لطف خود قرار داده و در صورت امکان برایم زیارت عاشورا بخوانید. شجاع و صبور باشید و من را به خدا بسپارید.

rubika.ir/mohamadhasanazadi